ارتباط با من لینکدونی شناختنامه ها فرهنگ نامه ویژه نامه ها مجموعه عکس مقالات روز نوشت داستان شعر شرح حال صفحه اصلی

روز نوشت

 

هواي حوصله ابري‌ست  - يادي از خسرو شكيبايي

 

تا آسمان بر او نماز برد - يادي از دكتر قيصر امين‌پور

 

بازي بزرگان - به بهانه اكران فيلم رئيس

 

به یاد حمید عزیز

 

دارم به یک چیزهایی عادت می کنم

 
     
     
       

هواي حوصله ابري‌ست  - يادي از خسرو شكيبايي

   
   

نسل ما چقدر فقير است، ما چه بي‌بضاعتيم در برابر توانگري روزگار نامراد، و چه تهي دستيم در فراخنايي عصر ناسازگار، نسل ما چقدر غمگين است.

ما شايسته هم‌سوگواري هستيم، وقتي كه با دستهاي خويش تمام خاطراتمان را بر دوش مي‌كشيم.

چقدر مي‌شود كه به حال ما گريست و به دل‌خوشي‌مان دل نبست. ما داريم شب زده مي‌شويم. به كور رنگي‌مان عادت كرده‌ايم و داريم آهسته آهسته نور را در پستوي خانه‌هامان فراموش مي‌كنيم. 

نسل ما دارد غصه مي‌خورد و  ديري نمي‌پايد كه از پا در بيايد. آدم مسكين اندك سرمايه‌اش را به باد نمي‌دهد. به يغما مي‌رود در سوداگري روزگار.

ما سهمي از خاطراتمان را مي‌خواستيم بي‌آنكه به اجبار به واسپاريش بيانديشيم. سهمي از لبخند‌هايمان و دنيايي كه براي ما بود. بي آنكه نگران از دست دادنش باشيم، بي‌آنکه ...

نسل ما چقدر فقير ‌مي‌شود وقتي كه اندك سرمايه‌اش را وا مي‌سپارد به سوداگران روزگار نامراد و دفن مي‌كند لبخندهايش را و گم مي‌كند دفتر كوچك خاطراتش را.

نسل بي‌خاطره نسل فقيريست دوستان.

   
   

سه‌شنبه / هشتم آبان / سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی

   

تا آسمان بر او نماز برد - يادي از دكتر قيصر امين‌پور

   

شنيدن خبر مرگ دكتر قيصر امين‌پور براي من آنقدر دردناك بود كه تا ساعتها نتوانستم خودم را در موقعيت قبل از خبر قرار دهم.

قصد آن‌ را ندارم كه در مورد جايگاه ادبي و شأن هنري ايشان سخن بگويم كه فرصت فراختري را مي‌طلبد و اوضاع روحي به سامان‌تري را نيز هم. 

من از شاگردان مكتب ايشان نبودم و جز چندباري ملاقات در محافل نيمه خصوصي فرصت و امكان بهره‌مندي حضوري از ايشان را نيافتم.

اما همين چند ملاقات كافي بود تا بتوانم قرابتي با ايشان پيدا كنم.

در جريان انتشار آلبومي از اشعار برجسته‌ي انقلاب چندباري هم به صورت تلفني با ايشان موانست داشتم. كار اما آنقدر كند پيش مي‌رفت كه مجال اندك زندگي، امان نداد و دريغ و افسوس كه "زود دير شد".

آخرين بار در انتشارات مرواريد ديدمش، بي‌حوصله بود و كمي عبوس، داشت با چند نفري در مورد "دستور زبان عشق" سخن مي‌گفت.

سلام دادم و بعد از پاسخ پرسيد كه من آيا كتاب را خواند‌ه‌ام، پاسخم منفي بود و داشتم فكر مي‌كردم كه توجيهات اين نخواندن را برايشان توضيح دهم كه بلافاصله گفت: "پس تو درك درستي از كتاب داري و مي‌تواني به اين دوستان كمك كني" و دستم را محكم فشرد و خداحافظي كرد.

لبخندي بر لبان حاضرين نشست و  آخرين تصوير دكتر در حالي ‌كه در چارچوب در ايستاده بود در ذهنم‌ نقش بست، دست پر از روزنامه و مجله‌اش را به نشان خداحافظي تكان داد و در شلوغي خيابان گم شد.

حالا اگر چه كتاب را خوانده‌ام اما هنوز در حسرت آن نگاه آخرم  و احساس مي‌كنم كه هنوز دارد دست‌هايم را به نشان خداحافظي مي‌فشرد. 

   
   

يكشنبه / هفدهم تير / سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی

   

بازي بزرگان - به بهانه اكران فيلم رئيس

   

سينماي مسعود كيميايي را به سبب آنكه ما به ازاي حقيقي زندگيست دوست دارم و با آن عشقبازي مي‌كنم. اگرچه با آدمهايش همذات‌پنداري نمي‌كنم.

روايت آدمهاي كيميايي روايت انسانيِ زيستن نيست.

روايت گنگ تنهايي موجوداتي‌ست كه از هيچكدامشان نمي‌تواني نفرت داشته باشي.

دنياي كيميايي دنياي نفرت نيست، وادي انتقام است. تو مي‌تواني انتقام بگيري بي آْنكه شرافت آن را به پلشتي نفرت آلوده سازي.

سينماي مسعود كيميايي را مي‌توانيم كه دوست نداشته باشيم اما نمي‌توانيم كه از آن بدمان بيايد.

ما ناچاريم كه به تماشاي آن بنشينيم و در هر حالتي به آن عشق بورزيم. به مانند عشق ورزيدن به ذات زندگي در اوج خستگي و واماندگي.

كيميايي ما را به تصوير نمي‌كشد بلكه ما را روايت مي‌كند و از رهگذر اين روايت است كه تو مي‌تواني به تماميِ دنيايت چنگ بياندازي و آن را يكسره در خودت فروكشي.

براي من كيميايي يعني روايت غلو شده‌ي زندگي و براي همين است كه او را و دنياي او را دوست دارم.

رفاقت، خشم، انتقام، فرياد، عشق و همه‌ي آن چيزهايي كه دوست دارم كمي از سطح عادي زندگي بالاتر باشد را من در سينماي كيميايي با فونتي درشت مي‌بينم.

سينماي كيميايي را دوست دارم چراكه زيستن در هنگامه‌ايست بي‌روايت. با سينماي او مي‌تواني به خاطراتي متصل شوي كه تجربه‌شان نكردي، زندگي كردن با كيميايي زندگي كردن در موقعيت‌هاست.

       

شنبه / بیست و پنج فروردین / سال یکهزار و سیصد و هشتاد و شش خورشیدی

   

به یاد حمید عزیز

 
     

خیلی وقت بود که از او خبری نداشتم. بیش از ۵ سال و این اصلا خوب نبود. نمی دانم چرا همیشه فکر می کنیم که فرصت هست و می توان در فرصتی که در آینده پیش می آید به کارهای اساسی زندگی که اتفاقا همیشه در لیست کارهای عقب افتاده است رسیدگی کنیم.

و همیشه به قول قیصر عزیز رود دیر می شود.

در گیر و دار یکی از جلسات مزخرف کاری از سوی یکی از یاران قدیمی پیامک مرگش را خواندم. باور نمی کردم. در یک آن تمام خاطرات فرو خفته آن سالها از جلوی دیدگانم گذشت.

بعد از جلسه سری به اینترنت زدم و دعا دعا کردم که خبر صحت نداشته باشد که با کمال تاسف روال بر طبق خواست من پیش نرفت و خبر صحیح بود.

دیرهنگامیست که در این سرزمین اخبار بد کذب نیست و خبر مرگ حمید نیز خبر بدی بود.

با تعجب متوجه شدم که از مرگ او کمتر از یک ماه گذشته و این یعنی اینکه من حتی فرصت دیدار آخر را نیز ندارم.

راستی چرا اینقدر دیر مرا در جریان گذاشتند و دوستان مشترکمان که اتفاقا بچه محل حمید هم بودند کجای زندگی پرتاب شده اند.

عکس حمید پیرتر از روزهای نه چندان دوری بود که در خانه پدریش می نشستیم و او از بیدل سخن می گفت. از شبهای کیهان فرهنگی.

سری به آلبوم قدیمی زدم. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده

برای انجمن ادبی معلم

برای عصرهای دبستان پیام اسلام

برای کتابخانه شلوغ سجاد عزتی

برای تکه کلام معروف آقا حمید که ولش کن یه روز همه که مردیم می فهمیم که دنیا شوخی مزخرفی هست.

دلم برای خودم تنگ شده.

گوشی تلفن را برداشتم و یک دل سیر با دوستان قدیمی حرف زدم.

         

شنبه / سوم اردیبهشت / سال یکهزار و سیصد و  نود خورشیدی

       
 

دارم به یک چیزهایی عادت می کنم

 

 
حال این روزهای من اصلاً خوب نیست. دارم به خودم عادت می کنم، به آدمهای دور و برم عادت می کنم، به نفس کشیدن و آه کشیدن دارم عادت می کنم.

سالها طول می کشد که برای انجام یک کار کوچک بتوانم به جمع بندی برسم. آمادگی زندگی کردن را ندارم و عجیب به روزمرگی خودم دلبسته شدم.

انرژی زیادی برای جا گذاشتن دوستان خود در لابه لای تقویم سالهای گذشته به کار بسته ام و دوستان جدید را به اکراه می پذیرم.

تنهایی رسالت شاعرانه این روزهای زندگی من شده.

چند روز پیش بی گدار زدم به خیابان، هیچ کس مرا نمی شناخت  و من هم هیچ کس را به جا نیاوردم.

دختر کوچولوی قشنگی را دیدم مه دستش به شیر آبسردکن خیابان نمی رسید. با نگاهش به من فهماند که باید کمکش کنم. در آغوشش گرفتم و قدش را به اندازه قد آبسردکن خیابان کردم.

آب نخورد، دستش را خیس کرد و مالید به لبهایش،

تازه متوجه لبهایش شده بودم.

چقدر زیبا بود، دخترک انگار می دانست که این لبهای کوچک و زیبا نباید خشک باشند.

در بازگشت به سرزمین خودم، داشتم فکر می کردم که چرا برای لبهای زیبای دختران کوچک کسی نذر نمی کند.

چند روزیست با خودم کلنجار می روم و سعی دارم در مسیر حرکتم از کنار آبسردکن ها گذر کنم تا شاید بر حسب اتفاق دخترکی کوچک، آبی را برای زیبایی لبهای کوچکش به تمنا ایستاده باشد.

با این همه اما، حال این روزهای من اصلاً خوب نیست.

 
       

شنبه / نوزدهم شهریور / سال یکهزار و سیصد و  نود خورشیدی