|
خیلی وقت بود
که از او خبری نداشتم. بیش از ۵ سال و این اصلا خوب نبود. نمی دانم چرا
همیشه فکر می کنیم که فرصت هست و می توان در فرصتی که در آینده پیش می آید
به کارهای اساسی زندگی که اتفاقا همیشه در لیست کارهای عقب افتاده است
رسیدگی کنیم.
و همیشه به
قول قیصر عزیز رود دیر می شود.
در گیر و دار
یکی از جلسات مزخرف کاری از سوی یکی از یاران قدیمی پیامک مرگش را خواندم.
باور نمی کردم. در یک آن تمام خاطرات فرو خفته آن سالها از جلوی دیدگانم
گذشت.
بعد از جلسه
سری به اینترنت زدم و دعا دعا کردم که خبر صحت نداشته باشد که با کمال تاسف
روال بر طبق خواست من پیش نرفت و خبر صحیح بود.
دیرهنگامیست
که در این سرزمین اخبار بد کذب نیست و خبر مرگ حمید نیز خبر بدی بود.
با تعجب متوجه
شدم که از مرگ او کمتر از یک ماه گذشته و این یعنی اینکه من حتی فرصت دیدار
آخر را نیز ندارم.
راستی چرا
اینقدر دیر مرا در جریان گذاشتند و دوستان مشترکمان که اتفاقا بچه محل حمید
هم بودند کجای زندگی پرتاب شده اند.
عکس حمید
پیرتر از روزهای نه چندان دوری بود که در خانه پدریش می نشستیم و او از
بیدل سخن می گفت. از شبهای کیهان فرهنگی.
سری به آلبوم
قدیمی زدم. چقدر دلم برای آن روزها تنگ شده
برای انجمن
ادبی معلم
برای عصرهای
دبستان پیام اسلام
برای کتابخانه
شلوغ سجاد عزتی
برای تکه کلام
معروف آقا حمید که ولش کن یه روز همه که مردیم می فهمیم که دنیا شوخی
مزخرفی هست.
دلم برای خودم
تنگ شده.
گوشی تلفن را
برداشتم و یک دل سیر با دوستان قدیمی حرف زدم. |