ارتباط با من لینکدونی شناختنامه ها فرهنگ نامه ویژه نامه ها مجموعه عکس مقالات روز نوشت داستان شعر شرح حال صفحه اصلی

شرح حال

   
 

من مرتضي رحيم‌نواز هستم. متولد 28 ارديبهشت 1355، به يك چيزهايي اعتقاد دارم و به يك چيزهايي نه

در زندگي‌ام به دنبال درك فلسفي هستي نبوده‌ام و هرگز تلاش نكرده‌ام كه بدانم «از كجا آمده‌ام و آمدنم بهر چه بود».

يك انسانم و طبق معناي لغت‌نامه‌اي حق برخورداري از تعريف‌هايي را دارم كه اساساً به دنبال بسط و يا گسترش آنها هم نيستم.

به لذت‌هاي زودگذر اعتقاد دارم، اگرچه ديگراني باشند كه امكان استفاده‌ي آن را منع نمايند. به خنده، به گريه، به دوستي، به دشمني اعتقاد دارم. به خودم، به خودِ مسخره‌ام اعتقاد دارم.

دوستاني دارم كه زندگي را برايم دلنشين كرده‌اند. و نيز انسانهايي را مي‌شناسم كه سنگينيِ قدم‌هايشان زمين را خسته مي‌كند.

براي همه نگرانم و بيش از همه براي خودم،

مي‌ترسم. از زندگي نكبت باري كه دور و برم هست مي‌ترسم. از آدم‌ها مي‌ترسم، از لبخندها، از گريه‌ها، از گل‌ها و خارها.

پدر و مادري دارم كه از بس معمولي هستند، بعضي وقتها يادم ميرود كه آنها را دارم.

من متعلق به نسلي هستم كه خودم به آن نسل فراموش شده ميگويم.

در سال 1355 به دنيا آمدم. حواليِ جشنهاي 2500 ساله، حواليِ كورش آسوده بخواب ما بيداريم. حواليِ  شير و خورشيد. حواليِ هموطنان عزيز! به لطف خداوند و به مدد شاهنشاه آريامهر به فرزندانمان دنيايي زيبا هديه ميدهيم.

به گواهي تاريخ وقتي كه من دو ساله بودم در سرزمين اجداديام اتفاقي مهم افتاده است.

يك انقلاب،

من در آن موقع مطمئناً نميدانستم كه دور و برم چه چيزي ميگذرد. مادرم وقتي كه شاه از اين مملكت رفت پاي تلويزيون گريه كرد. اين كار را در رحلت آيت الله خميني هم انجام داد.

در محله‌ي خزانه بخارايي و در خانه‌اي كه متعلق به خاله‌ام بود به دنیا آمدم.

پدرم كارمند بخش ترخيص بيمارستان روانپزشكي رازي بود (كه اكنون بازنشسته است) و مادرم خانهدار. (مادرم به چيزهاي بزرگ اعتقاد كمي دارد اما كوچكها را بزرگ ميانگارد. مثلاً اساساً به مردن براي سرزمين خويش اعتقاد ندارد. عزت را در مبارزه نميداند. اما حيثيت آدمی را  به طرز باشكوهي وابسته به تميز بودن خانه و لباس ميكند و آنقدر دليل براي اين مهم دارد كه تقريباً ميتوانم بگويم كه بخش اعظمي از كودكي ما را براي اين كار تلف كرد)

مادرم اما آنقدر خوب است كه آدم دلش نميآيد او را بيازارد.

دو برادر دارم و چهار خواهر.

بعدها پس از انقلاب به يك خانه‌ي استيجاري در محله‌ي فلاح نقل مكان كرديم و بعدترها توانستيم خانهاي را در همان محله بخريم. كودكي، نوجواني و نيز جواني من به تمامي در این محله گذشت. بهترين خاطرات زندگي را از همين محله دارم.

محله‌ي ما مركز تلاقي تمامي تضادهاي دنيا بود. در آن روزها تا دلتان بخواهد پر بوديم از دخترها و پسرهاي هم سن و سال. كساني كه امروز هر كدامشان در يك مسير متفاوت و حتي متضاد به زندگي خود ادامه ميدهند.

محله‌ي ما به لحاظ ردهبندی اجتماعی در ردیف مناطق محروم تهران قرار مي‌گرفت. فقر هنوز هم در گوشه و کنار آن به چشم میآید و گویی قرار نیست رخت عزیمت بپوشد. اما ما چندان فقیر نبودیم، زندگی دور و بر ما متوسط بود.

خانه‌امان در انتهای یک کوچه‌ي بنبست قرار داشت. این کوچه به سبب موقعیت مناسبش محل خوبی بود برای جمع شدن بچههای هم سن و سال،

هنوز هم به راحتی می‌توانم چهره‌ي تک‌تک بچه‌های محله‌مان را ترسیم کنم، با تمام خصوصیات منحصر به فردشان که گاهی آنها را دوست داشتنی می‌کرد و گاهی هم نفرت‌انگیز.

كوچه گريزگاه خوبي بود از خانه، اصلاً و اساساً ما بچه‌هاي كوچه بوديم. از ابتداي روز تا انتهاي ظلمت شب، كوچه تنها ميزبان ما بود. خاطرات مانده‌ي ما ته مانده‌ي روايت همين كوچه‌هاست.

كوچه نقش پررنگي در زندگي آن‌‌روزگار ما داشت. نقشي كه تا امروز خودش را كشانده است.

كوچه مترادف و چه بسا جايگزين اسم ما بود.

ما آن‌روزها فقط اسم داشتيم. نشاني خانوادگي نداشتيم. نيازي به تعلق به خانواده‌ها نبود. كوچه براي ما همه‌ي ‌كارها را انجام مي‌داد. ما همه بچه‌هاي يك محل بوديم، مثل بچه‌هاي يك خانواده، به جاي هم توي صفِ نان مي‌ايستاديم، نوشابه براي همديگر مي‌خريديم. توي دعواها بالاخواه هم بوديم و طبق يك سنت قديمي ناموس همه‌ي ما ناموس مشترك محله بود.

مثل بچه‌هاي امروزي نبوديم. اسباب‌بازي‌هاي‌مان را شكار مي‌كرديم. نمي‌خريديم، خودمان با شاخه، با ميل‌گرد، با لوله پوليكا، با بادام و گردو آن‌ها را مي‌ساختيم. تقريباً همه چيز انگار براي بازي كردن ما ساخته شده بود و اگر اين چنين نبود بايد آن را براي بازي مي‌ساختيم. ميله‌هاي حفاظ راه‌آهن تير دروازه مي‌شد. كابل برق، اسباب تيركمان‌مان بود، حصير خانه‌ها، شمشير و بادبادك‌مان مي‌شد و خلاصه ما وحشي بزرگ مي‌شديم و اين بزرگترين لذتي است كه بچه‌هاي امروز از آن بي‌بهره‌اند. 

با اين همه اما کودکی برای من آغاز شیرین یک زندگی نبود، اساساً به نظر میآید که نسل ما این فرصت را هیج گاه به فراخی در اختیار نداشته و نخواهد داشت که از مرحلهای از زندگی خود به شیرینی یاد کند. اگر چه با تمام فراز و نشیبها سعی کرده که شاد زندگی کند.

گفتم كه زندگي دور و بر ما متوسط بود. در خط مرزي بودن و نبودن. فقر و ثروت. دوست داشتن و دوست داشته شدن. كشتن و مردن. رفتن و ماندن.... ما هميشه در مرزگاه ايستادن و افتادن بوديم.

متوسط بودن به من چيزهاي بسياري آموخته.

آموخته كه نبايد بسيار خوشحال باشم. نبايد از بايدهاي زندگي‌ام رها شوم. متوسط بودن هميشه مرا در مرز شكر كردن و آرزو نمودن گذاشته.

من آرزومند آني هستم كه ندارم و ديگران دارند و سپاسگذار  آني كه دارم و ديگران ندارند.

من اما چيز بسياري ندارم.

ما در محله تابع قوانين خاصي بوديم كه براي ما حكم يك چيز مقدس را داشت و تخطي از آن مستوجب هر مجازاتي بود.

در محله آنقدر بچه بود كه بشود با آنها يك حكومت كوچك را پايه‌ريزي نمود. در اين ميان كوچه‌ي ما آنقدر از بابت داشتن پسربچه‌هاي هم سن و سال غني بود، كه ما به راحتي توانسته بوديم كوچه را به دو بخش پائين و بالا قسمت كنيم به‌گونه‌اي كه هر بخش براي خودش قوانين خاصي را داشته باشد.

من عضو قسمت پائين محله بودم. قسمت ما اگرچه به لحاظ تعداد افراد بيشتر بود اما به لحاظ قدرت در مقام پائين‌تري بوديم.

قدرت در آن‌روزگار وابستگي شديدي به دو مقوله داشت. برنده شدن در دعواهاي محلي و مهارت بازي در فوتبال، انصافاً بچه‌هاي بالا محله همواره در هر دو مقوله به ما مي‌چربيدند و اين يعني داشتن قدرت.

اما عليرغم اين اختلاف درون محله‌اي كه البته در بسياري از موارد عيان مي‌شد. در مواجهه با محله‌هاي ديگر ما يكدست و يك نظر بوديم و تقريباً مي‌توانم بگويم كه قويترين قدرت محله‌اي را شكل مي‌داديم كه اين بسيار با ارزش بود.

 

 

این مطلب ادامه دارد